یاس و آفتابگردونش | ||
کلی خودمان را کشتیم که میشود با کمی صرفه جویی و قناعت خانه ی هر چند کوچکی در محله ی نه چندان خوبی ولی با قیمت مناسب تر کلی به خودمان فشار آوردیم کلی خیابان ها را با کفش های آهنی گز کردیم کلی وسیله -تکه تکه و ذره ذره- خریدیم که خانه مان را بچینیم کلی بالا و پائین رفتیم برای آوردن و بردن وسایل کلی زحمت و تلاش و برو و بیا و بچین و... که حالا هر شب یا خانه ی مادر زن باشیم یا خانه ی مادر شوهر!!! پ.ن1: مادرند دیگر..... مادرها طاقت دوری فرزندانشون رو ندارن..... -بماند که پدرم به تنهایی دست همه ی مادرها رو از پشت بسته پ.ن2: تازه اگر خانه ی خودمان باشیم هم جناب آقای همسر از صبح تا شب سر کار هستن و عملا 3 ساعت وقت مفید در خونه دارن که اون هم بیشترش صرف کارهای روزانه و تلویزیون و... میشه و بیشتر اوقات در خانه ام مگس میپرانم برای خودم! پ.ن3: تا ما رفتیم خانه ی خودمان، قیمتها دو برابر شد! حالا بماند که حساب و کتابهای برآوردهای مالی مان چه برسرشان آمد! پ.ن4: اولین ماه رمضانیست که خانه ی خودمانیم... یادش به خیر...اولین روز ماه مبارک رمضان سال 85 بود که یاس رسما از آفتابگردونش خواستگاری کرد... آن سال چقدرررررررررر ماه رمضان برایم متفاوت بود... از سحر تا افطار داشتم فکر میکردم و تحقیق و بالا و پائین کردن همه چیز تا بتوانم بهترین جواب را پیدا کنم... جوابی که تا آخر عمر بتونم پایش وایستم و بهش افتخار کنم... پ.ن5: دارم دنبال کار میگردم. به خصوص تدریس، کسی از دوستان مدرسه یا آموزشگاهی نمیشناسه که دبیر بخوان؟ زیست شناسی یا امور پرورشی و... [ شنبه 91/4/31 ] [ 12:57 عصر ] [ آفتابگردون ]
[ نظرات (6) ]
|
||
[قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] |