سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
خاطرات آشنایی - یاس و آفتابگردونش

یاس و آفتابگردونش

   1   2   3   4   5      >

بلاخره رنگین کمان آرامش لطف الهی آسمون یاس و آفتابگردونش رو رنگین کرد... شب دوم مهر ماه، در حضور خانواده هامون باز محرم شدیم...اینبار متفاوت تر از گذشته...


شرحش رو در اولین فرصت مناسب براتون مینویسم. الان فقط میتونم از دعاهاتون صمیمانه تشکر کنم و بگم «شکرا لله...»


نوشته شده در یکشنبه 4/7/89ساعت 12:30 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

با خستگی شدید روحی و با بی حوصلگی تمام مینویسم براتون.... از اینکه شکلک نداره عذر میخوام...  


نوشته شده در یکشنبه 21/6/89ساعت 12:11 صبح توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

دیروز خانوم مشاور بهم زنگ زد. گفت که پیشنهاد میکنه با یکی از اساتید روانشناسش  که اله و بله صحبت کنم. گفتم که دیگه از هر چی مشاور و مشاوره ست خسته شدم (علاوه بر افرادی که براتون نوشتم و باهاشون مشاوره کردیم، افراد بسیار دیگه ای هم هستن که کم و بیش در جریان ماجرای ما بودن و هر کدوم به نوعی با تجربه ی خودشون بهمون مشاوره داده بودن. اضافه کنید به اینها تمام مطالعات من و یاس در زمینه ی ازدواج و پیوند زناشویی رو....)


با اصرار خانوم مشاور، راضی شدم که یه سر برم پیش دکتر... که البته ایشون برای امروز وقت نداشتن و چون کار ما یکم عجله ای بود، به پیشنهاد من همون دیروز تلفنی باهاشون مشاوره کردم.....


ایشون از همون ابتدا بدون اینکه به شخصیت و شرایط من توجه کنند، آمارهایی رو برام زیر و رو کردند که ازشون بی خبر نبودم! و عواقبی رو برام ترسیم کردند که باز هم ازشون اطلاع داشتم و انتظارشون رو هم داشتم و دارم. در آخر نظر خودم رو پرسیدن! و نتیجه ی مشاوره این شد که تصمیم گرفتم روی خوندن روانشناسی یه فکرهایی بکنم! چون در کمال تعجب، دکتر... گفتن که مطالعه شون در زمینه ی ازدواج از من کمتر بوده! (حالا بماند که آدما وقتی کم میارن سعی میکنن به طرف مقابل طعنه بزنن!) ... و در کل صحبت با دکتر جان هیچ چیز اضافه ای برام نداشت! جز همین مساله که فهمیدم خیلی از روانشناسان هم ممکنه واقعا به اندازه ای که من در طی این 6 سال در مورد ازدواج تحقیق و مطالعه کردم، مطالعه نکرده باشن! ولی چه فایده...................................... ای کاش و ای کاش این همه مطالعه و تحقیق و تجربه رو نداشتم، اما این درد عظیم رو هم نمیداشتم.....................................


اما بشنوید از یه طرف دیگه ی ماجرا! دقیقا 10 دقیقه قبل از اینکه به دکتر.... زنگ بزنم، گوشی مامانم به صدا در اومد و پشت تلفن کسی نبود جز..........!


 



 


اینو ان شا الله بعدا بهتون میگم..... فقط دعام کنید که خییییییییییییییییلی وضعیت حساس شده... شما رو به خدا، شما رو به زهرای مرضیه دعام کنید....... خیلی محتاجم این روزها..... سر نمازهاتون شما رو به خدا فراموشمون نکنید....این روز آخری ماه رمضان به خصوص..... اونایی که مشهدین، یه بارم که شده به خاطر دل شکسته ی یک دوست که دستش از ضریح و پاش از سنگفرشهای مقدس حرم ضامن آهو دوره، مرام به خرج بدن و راهی حرم بشن.... بلکه من و یاس رو هم ضمانت کنند..................


 



 


پیشاپیش عیدتون هم مبارک..... سر نماز عید هم منو یاس رو فراموش نکنید از دعای خیرتون (الان میگید ای خداااااااااااا! این دختره خسته نمیشه اینهمه التماس دعا میگه؟! ولی ای دوست.......................)


نوشته شده در پنج شنبه 18/6/89ساعت 1:3 صبح توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

ای روزگار ............... :((  


نوشته شده در دوشنبه 15/6/89ساعت 10:33 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

این هم برای دوستان ! دلم نیومد پشت در بمونید...  


نوشته شده در شنبه 13/6/89ساعت 9:41 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

ای روزگار..................  


نوشته شده در پنج شنبه 28/5/89ساعت 12:26 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

فقط دوستان بخوانند ...  


نوشته شده در یکشنبه 24/5/89ساعت 11:9 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

اینم از خاطره ی دیدار 5 شنبه، با دوست جونای وبلاگیم :-*  


نوشته شده در شنبه 23/5/89ساعت 5:39 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

آنچه از خاطراتمون باقی مانده بود...  


نوشته شده در شنبه 23/5/89ساعت 12:29 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

قسمت آخر خاطرات..... حالا کم کم از زمان حال براتون میگم.... لطفا تا اینجای داستان نظراتتون رو کامل و جامع بهم بگید، اگه دوست داشتید میتونید خصوصی برام پیام بذارید...... نظراتتون خییییییییییلی برام مهمه و تا نظرات کاملتونو ندونم پست جدید نمیذارم....  


نوشته شده در دوشنبه 18/5/89ساعت 12:15 صبح توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5      >

Design By : Pichak