سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
اردیبهشت 1390 - یاس و آفتابگردونش

یاس و آفتابگردونش


چه حالی داره بعد از چندین ماه پیگیری و دوندگی توی مطب پزشکان مختلف و کلینیک پزشکی و آزمایشگاه و ... (به دلیل مشغله ی خانواده و همسر اغلب تنهایی و با مشقت) برسی به جایی که دکتر معرفی نامه ی بستری شدن رو برای بیمارستان بنویسه و دقیقا همون روز، روز آخر اعتبار بیمه ت باشه!



پ.ن: صفر ریال هزینه ی عمل تبدیل شد به 800 هزار تومان!


پ.ن2: علنا توی همون کلینیک زدم زیر گریه! باز دم همسر و مامان و پدرم گرم که هر کدوم یه جوری گفتن فدای سرت و پول چه ارزشی داره و... ولی برای ما، تو شرایط فعلی، این مبلغ...


پ.ن3: یکی از نقص های نظام مدیریتی بیمه که برای زوج های جوان واقعا دغدغه ست... خروج از پوشش بیمه ی خانواده ی اولیه! اون هم زمانی که خانواده ی جدید هنوز بیمه نشده... البته یه شیوه هایی برای بیمه ی درمانی پیدا کردیم ولی مهم بیمه ی تکمیلی هستش که امروز،درست زمانی که بعد از سالها میخواستم ازش استفاده کنم، از دستش دادم.......


پ.ن4: لطفا یکی برسونه به گوش یکی که یه مسئولی باشه و یه کاری از دستش بر بیاد برای زوج های جوان، شاید!


پ.ن5: خودمان را میزنیم به بی خیالی و همین طوری الکی برای خودمان شادی میکنیم تا این غم گران! (800 هزار تومنه خب!!) یادمان رود!!


پ.ن6: دارم به این فکر میکنم که شرکت بیمه چقدر خوش شانس بوده!


نوشته شده در شنبه 31/2/90ساعت 6:24 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

تو پیامرسان دیدم یکی از بچه ها در مورد تعارف بحث راه انداخته، گفتم یه ماجرایی رو که تازه در مورد تعارف های کشکی! به چشم دیدم رو براتون بگم!
والا داستان از این قراره که چند روز پیش مامان خاله و همسرشون تصمیم میگیرن برن همدان خونه ی اون یکی خاله م. راه میوفتن و خلاصه تو جاده طبع خودشیرینی شون (یا هر چی که شما اسمشو بذارید!) گل میکنه و زنگ میزنن به پدر بزرگ و مادربزرگم که ما قصد سفر داریم به دیار دختر گلتون و اگر مایلید بیایم دنبالتون و شما هم ببریم و... که پدر بزرگ این جانب هم در کمال خونسردی و اطمینان! عرض میکنن که بله! بیاین که که ما آماده ایم و الان لباس میپوشیم میایم دم در!!!!!!!!


حالا چهره ی مامان خاله و شوهرش رو تصور کنید وقتی که مجبور شده بودن به خاطر این تعارف قشنگشون جاده رو (نمیدونم چطوری!) دور بزنن و برگردن بیان دنبال بزرگان جمع!


 


اصولا این پدربزرگ عزیز ما ماجراهای جالب و نابی رو میسازن! یه نمونه ی دیگه از خاطراتم با ایشون رو تو وب قبلی نوشته بودم که اگه دوست داشتید بخونیدش. در اینجا


 



 


پ.ن1: فکر کنم از این به بعد خاطرات ریز ریزمون رو بنویسم هم وقت کمتری ازم میگیره و هم نکات جالبی ممکنه توش باشه که به طور مستمر میتونم بنویسمشون.


پ.ن2: روز دوشنبه مراسم ازدواج دانشجویی در دانشگاهمون برپاست...


نوشته شده در جمعه 30/2/90ساعت 1:0 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

چقدر شلوغه!


وقت کم میارم!


این روزا زیاد به آخرش فکر میکنم


به اینکه از کجا اومدیم و به کجا میریم...


به اینکه چه چیزهایی واقعا در زندگی ارزش دارن و چه چیزهایی نه


به دست آوردن و از دست دادن چه چیزهایی باید برامون مهم باشه و چه چیزهایی نه...


اینکه اگه پول به دست میاریم به چه قیمتی باشه می ارزه؟


اصلا چیا می ارزه؟!


اگر تلاش میکنیم به چه هدفی باشه


تفریحاتمون چطور باشن؟ دوستی هامون...؟


میون اتفاقات روزانه و مناسباتمون با دیگران، چه چیزهایی فکرمونو مشغول کنن ارزش دارن و کدوم ها پستن و بی ارزش...


میون تبادل نظرها و شنیدن حرف و نظر این و اون کدوم ها رو باید ترتیب اثر داد و کدوم ها رو نه


تو قدم قدم هایی که طی روز، هفته، ماه و سالمون و در کل عمرمون بر میداریم، کدوم ها هادی به سمت سعادت دنیا و آخرتمون هستن و کدوم ها باعث میشن بلرزیم و بلغزیم و...


 



 


با همه ی اینها احساس آرامش میکنم...


فکر میکنم شاد بودن رو میشه تمرین کرد...


مدیون خیلی ها هستم آرامش بعد از طوفان رو


خدای مهربونم... یاس... مادرم... مامان خاله و...


گرچه زندگی و تلاش و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات ادامه داره! بیشتر شده حتی!!!


اما خدا رو شکر...


زندگی شاید این است!


و چه شیرین است!


گر با تپش پنجره همراه شوی


و ز دیوار، فراسوی جهان را نگری


و اگر با نفس صبح و با رقص نسیم


و دگر با دل گنجشکک سرمست دلت


در گلستان وجودت غزلی بنوازی


 


این هم تصویر مرتبط با شعر!! :


 


شاعریم هم برگشته انگار!! همین الان فی البداهه سرودم! البته خوندن این شعر یکم سخته! اعرابش تو ریتمش خیلی نقش داره یعنی اگه اشتباه بخونید اصلا متوجه ریتمش نمیشید! حق کپی رایت هم داره!


 



 


پ.ن: دیروز امام زاده صالح بودم و به یاد همه ی دوستان وبلاگی...


پ.ن2: همچنان التماس دعا...


نوشته شده در سه شنبه 27/2/90ساعت 4:1 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

بچه ها این آدرسی که براتون میگذارم یه بیانیه ی خییییییلی قشنگ در حمایت از مردم بحرین هستش با لوگوش که میتونید گوشه ی وبلاگهاتون قرار بدید. نویسنده ی بیانیه هم جناب همسر هستن! :دی . خیلی با دقت و تحقیق نوشته شده و چند روز روش وقت گذاری شده. اگه دوست داشتین تو وبتون در حمایت از مردم بحرین بنویسید و لوگو رو قرار بدید.


وبلاگ مقاومت فلق


 


شهادت حضرت زهرا (س) نزدیکه...


ان شا الله خدا خودش کمک کنه به فرزندان خانم فاطمه زهرا(س) که اینطور گرفتار ظلم شیطان و دار و دسته ش شدن... از یه طرف اربابان غربی، از یه طرف رژیم های فاسد و ظالم آل سعود و آل خلیفه و...


اللهم عجل لولیک الفرج


التماس دعای بسیار بسیار زیاد...


نوشته شده در پنج شنبه 15/2/90ساعت 1:8 عصر توسط آفتابگردون نظرات ( ) |

سلام دوستای گلم. شرمنده یه مدت ننوشتم و عکس هم نذاشتم. راستش چون جای ثابتی نیستم زیاد دسترسی به نت ندارم. الان هم از سایت دانشگاهم دارم آپ میکنم! ماهگرد عقدمون هم سه چهار روز پیش گذشت. خدا رو شکر روزها میگذرن با بالا و پائین ها. این چند روزه سرمون خیلی شلوغه. من درگیر مراسمات هفته ی جهانی نجوم هستم(اسمش یک هفته س! اصلش یک ماهه!) و یاس هم توی نمایشگاه کتاب مشغوله صبح تا شب. (تذکر: کلا تو وبم دو تا رمز دارم. یکیش که بیشتر مطالب رو باهاش مینویسم و تمام دوستانم دارنش و دومی رمز مطالب خصوصی و دوستانه که یه مقدار مسائل شخصی هست. خواهشا دوستان این دو تا رمز رو محفوظ نگه دارن چون واقعا فرصت ندارم چند باره رمز رو ارسال کنم. به خصوص اینکه تو وب بعضی از دوستان به خصوص "من و بابام و خاطره هام" نظراتم ثبت نمیشن متاسفانه. با تشکر!)


نوشته شده در چهارشنبه 14/2/90ساعت 11:57 صبح توسط آفتابگردون نظرات ( ) |


Design By : Pichak