یاس و آفتابگردونش
عیدتون مبارک باشه دوستای گلم...
خب یه مدته ننوشتم که دلایل متعدد داشته، الانم دوست دارم زود بیام و براتون مبسوط همه چی رو تعریف کنم...
ولی دو تا مشکل هست
یکی اینکه زمانم خیلی محدوده
دو اینکه میخوام اون پست رو با حوصله بنویسم که ادواتش الان موجود نیست!
اگه اجازه بدید
یکم وقت بگیرم ازتون، در حدود 3-4 روز
اجازه هست آیا؟!
در هر صورت التماس دعا.....
بعد نوشت: اگه فرصت کنم همین امشب یا فردا مینویسم..... خیلی دعامون کنید...
امیدوارم حالتون خوب باشه
من یاسم
نمیدونم منو چطور آدمی میشناسید
من منم،با همه ی ضعف ها و قوت ها
با همه ی احساسات عجیب و غریب
با توجه به مطالبی که در این وبلاگ خوانده اید، حدس میزنم منو 3/99% مقصر بدونید
اصلا بحث تقصیر و مقصر در میون نیست
شاید اگر از من بپرسید، میگویم پدر و مادرم حق داشتند، ولی نکته ی مهم این است که ما هم حقوقی داشتیم...
از اینکه بعضی هایتان که نامتان را هم میدانم(!) به آفتابگردون توصیه میکردید که قید این ارتباط را بزند متشکرم!
موضوعی که در این میان بسیار غریب افتاده بود،وقایع و اتفاقات از منظر من بود، چیزی که شاید اگر آفتابگردون هم کاملا میدانست، در طی این مدت اینقدر ناراحت نمیشد
به هر حال من ناراحت نیستم که این وبلاگ محفلی برای کوفتن من شده بود، شاید نه 100%، ولی 41% چرا
من هم به عنوان یک پسر، مشکلات و فشارهای روحی بسیار عظیم و سنگینی داشتم ولی خصلت های مردانه اجازه نمیدهد که این تالم ها علنی شوند و به همین دلیل چاره ای نیست جز تبدیل دیوار به همدم،سایه به رفیق،دل به نهان خانه و سینه به صندوق.
پس به شما توصیه میکنم که در شداید به شریک خود کمک کنید وسعی کنید آماده روی رینگ برود و همین طور کمکش کنید تا با کمان سالم تیر بیفکند یا با نایسر دایسر سیب زمینی خرد کند یا با ماهیتابه ی تفلون ماهی سرخ کند یا ...
به هر صورت من... یاس... آمدم تا بگویم، دیروز همه چیز شروع شد...
| Design By : Pichak |
