یاس و آفتابگردونش
گره میزنی روسری را به یاس
سری را به عشق و سری را به یاس
به همراه دیوار هی میکشی،
تنی خسته و مرمری را به یاس
و با بغض، دایم قسم میدهی
خداوند نیلوفری را به یاس
سپس از غم خانه دل میکنی
که تلقین کنی باوری را به یاس
...و من سالها هست،میبینمت
گره میزنی روسری را به یاس...

پ.ن: یاس زیاد داریم! یکی گل! یکی کوچه! یکی آدم! یکی یه خواننده ی رپ! یکی یاس من! یکی هم...
پ.ن2:
دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه!
هر دو جان سوزند! اما این کجا و آن کجا...
به دلیل عدم توجه مسلمانان به این رفراندم، تا به این لحظه تعداد مخالفان
رسمی شدن دین مبین اسلام و آنهایی که به گزینه “خیر” رأی داده اند،
بیشتر از موافقان و آنانی است که به گزینه “بله” رأی داده اند.
به گزارش شیعه آنلاین، دین مبین اسلام هنوز در کشور آلمان به رسمیت
شناخته نشده است. اخیرا یک مؤسسه دینی برای رسمی شدن دین
اسلام در آلمان رفراندمی برگزار کرده و از کاربران اینترنتی خواسته که نظر
خود را در این مورد بیان کنند.
متأسفانه به دلیل عدم توجه مسلمانان به این رفراندم، تا به این لحظه تعداد
مخالفان رسمی شدن دین مبین اسلام و آنهایی که به گزینه “خیر” رأی
داده اند، بیشتر از موافقان و آنانی است که به گزینه “بله” رأی داده اند.
از همین رو از تمام مسلمانان درخواست می کنیم با وارد شدن به لینک این
سایت که در ذیل این خبر قرار دارد، در این رفراندوم شرکت کنند و برای
رسمی شدن دین مبین اسلام در آلمان رأی بدهند.
گفتنی است گزینه
“JA”
به معنی “بله” است. پس از انتخاب این گزینه، کلید
“Zur Auswertung”
را فشار دهید تا نظر شما تأیید شود.
لینک رای دادن:
www.tagesschau.de/inland/wulffrede112.htm
خدا رو شکر حالم بهتر شده...
از تاخیر در جوابگویی کامنتها هم عذر میخوام....
دوستتون هم دارم یه عالمه!
و اما...!
دیدم خانوم گل بازی گذاشته! گفتم منم یه بازی بذارم!
البته متن اسمس بارانی جون هست که امروز صبح برام فرستادش!
دوست دارم جوابهاتونو بدونم!
لطفا صادقانه جواب بدید!
1-اگه دزد بودید چی ازم می دزدیدید؟
2-اگر یه جعبه مداد رنگی داشتید منو چه رنگی میکشیدید؟
3-اگه فقط 60 ثانیه وقت داشتید و دیگه منو نمی دیدید بهم چی میگفتید؟
4-اگه یه پاک کن داشتید کدوم خصوصیت منو پاک میکردید؟
و سه تا سوال اضافه با توجه به داستان زندگیم که خوندید:
5-به نظرتون اشتباه ترین کارم چی بوده؟ (اگه چند تا به نظرتون میرسه همه شو بگید لطفا)
6-به نظرتون درست ترین تصمیم زندگیم چی بوده؟
7-بهترین تصمیم و عملکردم در شرایط فعلی زندگیم چی میتونه باشه؟ (اگه جای من بودید چه کار میکردید؟)
حتما جواب بدید ها! رو تک تک نظراتتون فکر میکنم. منتظرم...
نمیدونم چرا، ولی با خوندن پست آخر رهگذر جون که در مورد وقایع یک سال اخیر وبلاگ نویسیش نوشته بود، دلم گرفت... و با خوندن پست آخر گیسو خانم، دلم نیومد چیزی ننویسم...
همه چیز در مورد دوستیهای سالم و دوستان ناب اینترنتی ام از ورود فردی به نام م.باران به وبلاگ قبلیم شروع شد...
وبلاگ قبلیمو در حالی زدم که دلم پر بود از دردهای ناگفته ای که زیر پوسته ی زندگی خودم و خیلی های دیگه وجود داشت و اون زمان تصمیم گرفتم بنویسمشون، نه برای اینکه خودم خالی شم، بلکه برای اینکه در حد توان خودم فرهنگ های اصیل اسلامی و ایرانی مونو احیا کنم...(البته اول یاس پیشنهادشو داد که دو تایی بنویسیم و منم قبول کردم ولی در عمل و با توجه به مشغله های درسی و کاری یاس،بیشترش افتاد رو دوش خودم... )
اولش قرار بود در مورد زن و شوهر ها بنویسیم! اون زمان من و یاس به خاطر درگیریهایی که برامون پیش اومده بود کلی کتاب خونده بودیم و پیش مشاوران متعددی رفته بودیم و خلاصه شده بودیم بانک اطلاعات ازدواج و زندگی مشترک! اما در حکم همون زنبور بی عسلی که سر خودش حسابی بی کلاه مونده بود! ولی اگر همین اطلاعات هم میتونست زندگی یا زندگی هایی رو عوض کنه یا بهبود ببخشه برامون کافی بود...
دلم میخواست در کنار مطالب آموزشی که مینویسیم، خاطرات و مثالهایی هم از روابط خودمون بزنم، اما یاس ترجیح میداد بی نام و نشون و بدون دخالت مسائل شخصیمون نوشته بشن مطالب... من اون زمان مینوشتم اما با حسرت دنیایی از درد و حرف که رو دلم بود... با حسرت کلی مثال و راهکار که من و یاس تا انتهای خیلی هاشو رفته بودیم اما نمیتونستم بیانشون کنم، نمیتونستم راههای آزموده مون و آزمون و خطاهامونو بگم، نمیتونستم حتی از نکات مثبتی که بهشون رسیده بودیم مثال بزنم...
اون وبلاگ بر خلاف تصورم رشد خوبی کرد و حتی همین الان هم وجدانا اونقدر پر بار میدونمش که اگر بخوام منبعی برای مطالعه در مورد ازدواج و مسائل مرتبط اش به کسی معرفی کنم، یکیش همون وبلاگ قبلی خودمونه (گرچه هنوز به مدینه ی فاضله ش نرسیده و شاید هیچ وقت هم نرسه! دلیلشم که بیشتر بذارید به پای عملکرد اشتباه بلاگفا که خیلی از انگیزه ها رو کور و نابود و سرد کرد....)
یه روز از روزهای سال 88، باران برام پیغام گذاشت... من عادت نداشتم نظری رو بدون چک کردن وبلاگش تائید کنم که خدایی نکرده مشکل اخلاقی و... نداشته باشه... اون زمان هم به رسم عادت به وب باران سر زدم، در نگاه اول راحت از کنارش گذشتم... اما باران باز هم اومد...
کم کم من هم جواب اومدن های باران رو پس دادم و کم کم دیدم که چقدر طرز فکرهامون شبیه هم هستن! از طرفی، تو وب بارانی یه محیط روحانی و معنویت خاصی موج میزد که بهم احساس امنیت میداد...
وقتی میدیدم که بارانی با چه دقتی مینویسه و چه دوستان نابی رو دور خودش جمع کرده، خیلی به محیط وبش غبطه خوردم و برای اولین بار دلم خواست که من هم وارد چنین جمع دوستانه ای بشم...
به خاطر نظراتی که تو وب بارانی میذاشتم، چند تا از دوستان مثل رهگذر خانم و دیانا خانم سابق! هم پاشون به وبم باز شد...
کم کم کارم با باران به درد و دلی کشیده شد که سرانجام به تعریف مختصر داستان زندگیم و... اولین قرار وبلاگی من با یک دوست مجازی! دوستی که ماهها با عقاید و عواطفش زندگی کرده بودم اما ندیده بودمش! دل تو دلم نبود! میخواستم ببینم این دوست مجازیم کیه و چه شکلیه! و البته کمی هم دلهره داشتم!
اولین بار من و یاس با بارانی و همسرشون، توی گلزار شهدای بهشت زهرا قرار گذاشتیم... یادش به خیر... چه روزی بود... چه زود گذشت و چه دیر!
بعد از اون در گیر و دار هجرت از بلاگفا، وقتی عقاید و نظرات دوستان دیگه کم کم برام آشکار تر میشد، بیشتر تمایل پیدا میکردم باهاشون دوستی عمیق تری رو تجربه کنم!
رهگذر جان فکر کنم دومین کسی بود که شماره ی موبایلم رو بهش دادم! شب امتحان ترم آخرش بود که تا صبح با هم چت کردیم... اون زمان همه فکر میکردن من متاهلم و احتمالا چه زندگی خوب و خوشی هم دارم! یادش به خیر! اون شب بهم گفت چطور شوهرتو این همه ساعت تنها گذاشتی و داری با من چت میکنی! غذا پختی براش؟ صدای تایپت اذیتش نمیکنه؟
بعد از مدتی یه قرار وبلاگی دیگه رو با رهگذر و دیانا تجربه کردم، اون زمان تازه این وب رو راه انداخته بودم و مراحل اولیه ی خاطراتم با یاس رو مینوشتم.... تو اون قرار هر چقدر رهگذر و دیانا خواستن که آخر ماجرا رو از زیر زبونم بکشن نشد که نشد!!
بعد از اون روابط حسنه تر و گسترده تر شد و به قرار بعدی که ترنم خانم، ساقی جون و بقیه ی دوستان دیده شده! درش حضور داشتند و در حرم مطهر حضرت عبدالعظیم منتهی شد...
اون زمان خاطرات به جاهای حساس رسیده بود اما هنوز همه فکر میکردن من متاهلم! یا حدالقل عقد کرده هستم!
رهگذر خانم فکر کنم اولین کسی بود که به متاهل بودن من شک کرد! (البته به جز بارانی که در جریان ماجرا بود از پیش)
بعد از اون قرار، خاطرات به جاهایی رسید که.....
خیلی ها شوکه شدن و خیلی ها باور نمیکردن......
ولی حقیقت داشت......
چقدر دلم گرفته بود و همدلی ها و راهنمائیهای شما، هر چند کم، و گاهی خیلی زیاد! چقدر بهم دلگرمی میداد...
شرایط خاصی که من و یاس داشتیم، باعث شد که دوستان از روی لطف و محبتشون ما رو به دعا ببندن!
امروز که تو وب رهگذر جون دیدم نوشته : "بیشترین دعای وبلاگی: برای رسیدن آفتابگردون به یاس" دلم تکون خورد.....
من و یاس 6 سال دویدیم و تلاش کردیم، اما واقعا حس میکنم دعاهای دوستانی که با این همه محبت و اخلاص برامون دعا کردن خیییییییییلی موثر بوده در پیشبرد روند داستان تا امروز..... اگر دوستان رو از نزدیک ندیده بودم و اینقدر به صفا و زیبایی عقاید و پاکی دلشون اشراف نداشتم، شاید با تردید میگفتم این حرف رو اما....
امروز که نوشته ی رهگذر رو خوندم، حس کردم باید یه بار دیگه از همه ی دوستان خوبم تشکر کنم.... دوستانی که خیلی بیشتر از دوستان کهنه کار و حقیقیم! در جریان زندگیم، دلهره هام و دغدغه هام بودن تو اون دوره ی حساس... دوستانی که اینقدر خالصانه دعام کردن... و خدا رو شکر کنم که از محیطی مثل نت که خار و گل درش بهم آمیخته ست، گل های زیبا و خوشبویی رو نثار من کرد...
امیدوارم این دوستی های ناب ادامه پیدا کنن، امیدوارم روزی برسه که همه ی دوستان خوب نادیده م رو هم از نزدیک ببینم .... همه ی دوستان خوبم که نام نمیبرمشون چون نام همه شون تو پیوندهای وبلاگم و پیش از اون در قلبم حک شده...
برای همه تون بهترین ارزو ها رو دارم، بهترین دعا ها رو میکنم براتون و از خدا میخوام که بهترین خاطرات زندگیمونو تو وبلاگهامون و برای هم دیگه بنویسیم...
و امیدوارم که ان شا الله روزی برسه به زودی که خبر فرج امام و مولا و صاحبمون رو تو وبلاگهامون بنویسیم و برای هم پیام تبریک بگذاریم....

پ.ن: خیلی حرف برای گفتن دارم در این مورد، ولی حالم بده :(( نمیتونم بیشتر از این بنویسم...
پ.ن2: از یاسم ممنونم که در تمام این مدت با وجود مخالفت هاش (که منطقی هم بودن) بهم اجازه داد که داستان راه مشترکمون رو بنویسم... این داستان، داستان زندگی واقعی ما بود... سالهای عمرمون که مشترک سپری شد با همه ی بالا و پائین هاش... هنوز نظرش رو در مورد ادامه دادن یا ندادن نوشتار این مسیر یا چگونه ادامه دادنش نگفته بهم...(منتظر نظرش هستم هنوز، گرچه خیلی سرش شلوغه و وقت نکرده اینجا رو بخونه!) خوبه که همین جا بگم که امیدوارم یاسم هم بابت چیزهایی که تو این مدت نوشتارم اذیتش کرده منو ببخشه...
پ.ن3: و همچنان التماس دعا.....!
حالم خییییییییییییییلی بده! :(( از این آنفولانزاهای بدجور گرفتم که تو عمرم نگرفته بودم. دو سه شبه خواب و خوراک ندارم. همه ی بدنم داره تو تب میسوزه. چشمام از حرارت میسوزه :(( تو این ماه تا حالا 13 تا آمپول زدم! بی سابقه ست! اونم آنتی بیوتیک ها و داروهای قوی ای که تا حالا اسمشونم به گوشم نخورده بود! بدتر از همه اینکه امتحان دارم فردا :(((((((((((((((( چه کار کنم با این حال و روزم؟؟؟؟؟ :((((((((((((((((((((
به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه بفرمائید:
خانومی (کتیبه ی عشق) مامان شدن (دارن میشن)!!!!!!!!!!!!!!!!!
دوستان تهرانی تو یکی از قرارهای وبلاگی خانومی رو دیدن، ایشون از تبریز تشریف آورده بودن، با یه جعبه گز سوغاتی! اون روز (روز قبل از بله برون ما).
خلاصه که خییییییییییییییییییلی خوشحالم براشون...![]()
ان شا الله که یه نی نی سالم و صالح خدا بهشون بده...![]()
خانومی وبلاگهاش رو حذف کرده، گفت که ان شا الله یه وبلاگ تازه میزنه و خبر میده (احتمالا اینبار یه وبلاگ مادرانه!!)
براشون دعا کنید...

پ.ن: همین 2-3 ماه پیش بود که پدر خانومی به رحمت خدا رفت... مادر شدنش بعد از این مصیبت نشونه ی خوبی از ادامه ی زندگیه... ان شا الله که شادی و برکت زندگیشون چند برابر بشه.
پ.ن2: دوست جونای متاهل زود باشن دیگه!!
من میخوام چند طرفه خاله شم!!
رهگذر جون که سر صفه! باران(تا تحویل پایان نامه ت بهت وقت میدم!!
)، عفیفه خانم! مامان گیسو! مهاجر خانم بی معرفت! و.....
پ.ن3: بنده به عنوان یک نیمچه! مشاور ژنتیک خدمتتون عرض میکنم که سن باروری مناسب برای خانم ها از 20-28 و برای آقایون تا 38 ساله، خودتون قضاوت و برنامه ریزی بفرمائید... این نکته خیلی مهمه و شوخی بردار نیست... طبیعت راه خودش رو میره و منتظر هیچ چیز نمیمونه! پس با بهانه های الکی شانس داشتن فرزندان سالم و ان شا الله صالح رو از دست ندید.
پ.ن4: این لینک رو حتما مطالعه بفرمائید... بیشتر مناسب حال متاهلینیه که قصد پدر و مادر شدن دارن، اما مجردها هم بد نیست در جریان باشن و به وقتش از این اطلاعات استفاده کنند.
پ.ن5: حسم میگه نی نی شون دخمله!!![]()
خدایا! شکرت......
ممنونم ازت همسرم......

پ.ن: چیزی بین من، همسرم و........ لطفی که خدا بهم داشته......... انگار تازه فهمیدم... !
پ.ن2: شاید دیگه از زندگیم ننویسم، شاید کم بنویسم، نمیدونم هنوز... چند ماه پیش اجازه ی نوشتن صادر شد، شروع کردم به نوشتن، همراهی هاتون بهم دلگرمی داد تا دوران سختی که پیش رو داشتم رو اندکی راحتتر سپری کنم... دعاهاتون کمکم کرد... با دوستی باهاتون شکر خدا توفیقات معنوی هم نسیبم شد، حالا اون اجازه لغو شده... شاید باز هم بنویسم اما اینبار نه به سبک گذشته! از اعتقادات و عقاید و از مسائل اجتماعی که باهاشون مواجه میشم، از ایده ها و از روابط دوستانه مون، بستگی داره، شایدم یه فصل جدید از... باید روش فکر کنم و باید مشورت کنم، شما هم نظرتون رو بگید خوشحال میشم...
سلام!![]()
ببخشید که جواب کامنت ها رو ندادم این چند روز! ![]()
اتفاقا بیشتر از زمانهای دیگه تو نت بودم! اما اصلا وقت نداشتم!![]()
این چند روزه خیییییییییییییلی کار ریخته بود سرمون، هم من و هم یاس! ترجمه، کنفرانس، مقاله و....![]()
تازه بعد از 3 هفته بیماری و کلی دارو و 9 تا آمپول!
خیلی خسته بودیم این چند روز...
خودم که شبا فقط دو سه ساعت میتونستم بخوابم... یاس هم کم و بیش همینطور بود...![]()
تمام طول روز رو بدون استراحت درست و حسابی کار میکردم...![]()
از شدت خستگی موقع نوشتن دستام میلرزید!
چشمهامم در اثر شب بیداریها و حجم کاری از دیشب همه چیو سه بعدی میبینه!!!![]()
اعصابم هم بابت قضایایی خرد بود و هنوزم هست...![]()
با یاس قرارهامون رو کنسل میکردیم...![]()
موهامو نمیرسیدم شونه کنم!!!![]()
وقت نمیکردم حتی درست و حسابی غذا بخورم! 
قضاوت با خودتون!
حق داشتم چیزی ننویسم؟![]()

پ.ن: تازه فهمیدم کارگرهای جهان سوم چی میکشن!
تازه کلی هم یاد کارگرهای چینی افتادم!![]()
پ.ن 2: راستی حدس میزنم مترجم های چینی اگه وارد بازار بشن کار و کاسبی ما هم کساد شه!!![]()
پ.ن3: خستگیهای جسمی، بی خوابی ها و کار زیاد، کمبودها، بی پولی و گرسنگی و حتی بیماریها، اگر آدم دلش شاد باشه و در کنار عزیزانش باشه، اگه آدم مطمئن باشه که... اگه آدم امیدوار باشه، اگر و اگر .... تحملشون خیلی آسون میشه....مشکلات همیشه وجود دارن، ریز و درشت! کمبودهای مادی همیشه هستند، کم یا زیاد، خستگی و بیماری هم همین طور و... ولی ای کاش همه ی آدمها در کنار مشکلات و دغدغه های کاری و مالی و خستگیهاشون، دلشون شاد بود و امیدهاشون زنده... ای کاش مامان خاله و خیلی های دیگه طعم مادر و پدر شدن رو میچشیدن و فرزندشون امید میداد به زندگیشون، ای کاش خیلی از اونهایی که ازدواج نکردن، با پیدا کردن شریک زندگیشون دلشون شاد میشد و امید می بستن به آینده شون،ای کاش و ای کاش.... اون وقت تحمل همه ی سختی های زندگی براشون آسون میشد... تحمل خیلی از خستگی ها، به خاطر و به امید همسر و فرزند و خانواده خیلی شیرینه....
پ.ن4: من تو این چند روز و در این روزها، خیلی از این خستگیها رو داشتم اما...، ای کاش دلم شاد بود تا تحملشون آسون میشد...ای کاش...
از شدت دلتنگی و خستگیهای روحی،گریه میکردم و کار میکردم گاهی...
پ.ن5: التماس دعا برای همه ی آدم های دنیا... اللهم عجل لولیک الفرج... که فرج واقعی زندگی همه ی آدم ها در فرج ایشونه...
به نظرتون چرا چند روزه چیزی ننوشتم؟
| Design By : Pichak |


