سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
یاس و آفتابگردونش

یاس و آفتابگردونش
آفتابگردون[208]
بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری...اللهم عجل لولیک الفرج... .............................................. بعد از 6 سال بالا و پائین تا همسفر شدن،مینویسم از خاطرات و خوشی های زندگیم با همسرم، این به معنی وجود نداشتن مشکلات و دردسرها و پستی و بلندی های زندگیمون،و از روی دلخوشی و بی دغدغه بودنمون نیست! بلکه به معنای چشم پوشیدن به روی مشکلات و سختی ها و به جاش زیبا دیدن ریز نکاتیه که در زندگی شما هم هست! 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

کاش خیلی چیزها را میدانستم، جواب سوالات بسیار ذهنم را


و ای کاش خیلی چیزها را نمیدانستم، که از آغاز دانستن شان ذهنم نبض دارد


کاش از ابتدا، میشد همه ی حقایق را بدانم


و بر اساس آنها


نه دروغ هایی که از در و دیوار دنیا شنیدم


اهدافم را


زندگی ام را


رویاهایم را


عشق و احساسم را


قسمت بندی کنم...


 


گاهی از خودم میپرسم


من به کجای دنیا دروغ گفتم


که اینهمه برایم خالی بافت...


 


هر چه دستش بیشتر برایم رو میشود


میبینم که خیلی هایش را میدانستم!


اما چقدر قشنگ سیاه و سفیدهای واقعیت را با مدادهای دروغین برایم رنگ زده بود


تا فکر کنم آن سیاه قلم کاری های واقعیش


مال زندگی همسایه است!


و مال من رنگین کمانی...


 


حالا نمیدانم از دست دنیا شکایت کنم


یا ساده باوری خودم


یا حتی دیگرانی -همه ی آن کسانی که از ابتدای زندگیم- خوش باور بارم آوردند... خانواده ام، مربیان و معلمانم، آدم های کوچه و بازار، حتی صداها و سیماها...


و باز نمیدانم که این شکایت را پیش کدام دادگاه و داور میشود برد... در این دنیا...


 


چقدر دلم میخواهد سردرگمی هایم آرام بگیرند


یکی بیاید و روشنم کند


که چرا نتیجه ی تمام تلاشها و سرمایه هایم


حالا همه دارد با حقایقی که میفهمم


به باد میرود...


شاید اینجاست که اگر حکمت خدا را از پشت حقایق خط بزنی


آنوقت همه چیزت هیچ و پوچ شود


نهیلیسمیت از همین جا شکل گرفته شاید!


 


حالا بیشتر میفهمم چرا استاد نخبه ی چند سال پیشم


دارنده ی دو مدال طلای مطلق المپیاد


در صحنه ی رقابت جهانی حاضر نشد!


یا بیشتر میفهمم که چرا خواننده و بازیگر ثروتمند و آنچنانی غرب


در اوج خودش را کشت!


 


گاهی دلم میخواهد بعضی چیزهای دنیا را برای همیشه داشته باشم


میترسم از دستشان بدهم در آن سوی هستی


-گرچه میدانم آنجا حقایق رنگ واقعی خود را دارند، و برای منی که راست و حقیقت هر چیز مهم ترین و ارزشمندترین هدیه ی عالم است میتواند خیلی خیلی شیرین باشد-


میدانم که این ترس هم از بی ایمانیست!


آنجایی که فکر میکنی رودی زلال شدی


حاضری به خاطر خدا از همه چیزت بگذری


شهادت برایت آرزو میشود


به دنبال روزنه ای برای جهاد میگردی


بعد یکدفعه


خدا با چوبی از امتحان


رود وجودت را هم میزند


آنوقت میبینی که چقدر لجن ته نشینت شده بود!


و آنقدر کدر میشوی که خودت هم میمانی!


این منم؟!!! ...


 


چقدر نا امید میشوی وقتی سری به گذشته ات، به کودکی و نوجوانیت بزنی


و ببینی که آنوقت ها چقدر خالص تر بودی


چقدر نامه هایت برای خدا عاشقانه تر بود


چقدر جملاتت پر مغزتر


آن زمانی که هنوز "علم" جای "معرفت" ات را اینهمه تنگ نکرده بود


همان وقت هایی که ایسم های کمتری بلد بودی


فرمولهای کمتری می دانستی


باکتریها را زیر میکروسکو‍‍پ


و ستاره ها و سحابی ها را با تلسکوپ ندیده بودی *


اما...


همان روزهایی که میگفتی:


"کسی که حاضر است از جانش برای خدا بگذرد


چطور حاضر نیست در زندگیش از چیزی به خاطر خدا بگذرد..."


 


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید


 


*سعدی بشوی لوح دل از نقش غیر او       علمی که ره به حق ننماید جهالت است ...


[ چهارشنبه 26/11/90 ] [ 1:5 عصر ] [ آفتابگردون ]
نظر

چند وقتیه از خودمون ننوشتم


امروز، بعد از اینکه یاس رو بدرقه کردم تا بره سر کارش، یه مقدار فرصت پیدا کردم تا بگم


از بالا بلندی ها و زیر آبی های زندگیمون!


از روزهایی که میگذرونیم


از یاس که بیشتر از همیشه تلاش میکنه برای شروع واقعی یک زندگی


ساعات زیادی که کار میکنه تا زندگیمون پر از روزیهای حلال و خوشیهای گوارا باشه


فکرهای جالبی که برای برنامه های بلند مدت، میان مدت و کوتاه مدت زندگیمون داره


خلاقیتی که به خرج میده تا در کنار همه ی سختی ها و بالا و پائین ها، از کنار هم بودن لذت ببریم و آرامش داشته باشیم...


از همه ی تلاشهاش برای خوشحال کردن من و رضایتمندیم از زندگیمون


اینکه در کنار همه ی مسائل ریز و درشت کاریش


حضور و رفت و آمدهای پر حاشیه ش در اجتماع -که البته برای همه مون هست... از وقتی که پامونو از در خونه بیرون میذاریم، چه چیزها که نمیبینیم و نمیشنویم و...-


با وجود افکار و اهداف بلندش


و در کنار همه ی دغدغه های مردونه ش


و همچنین نگرانی هاش بابت اوضاع کشورهای اسلامی منطقه و ظلمی که حکومتها در حق شیعیان جهان میکنند


و در حالی که میدونم در قبال خانواده ش، دوستانش، همکارانش و..... و مشکلات و مسائل مرتبط باهاشون، خواه ناخواه حس مسئولیت و درگیریهایی داره


و شاید مهم تر از همه، حس مسئولیت سنگینی که در مقابل من -همسرش- داره -که سعی میکنم خودمو جاش بذارم و حس کنم که این مسئولیت به تنهایی چقدر سنگین میتونه باشه و چقدر برای یک مرد مهمه که بتونه عالی از پسش بربیاد و همین مساله ی به ظاهر کوچیک، چقدر درگیر میکنه روح و جسم و وجودش رو...-


و اندوه عمیقی که اگر کوچکترین غمی رو در همسرش ببینه نصیبش میشه و بزرگترین عذابه براش و میدونم بعضی وقتها حتی ممکنه انرژیش رو کامل بگیره... -و متاسفانه گریزی هم ازش نیست... چون محاله انسانی به دنیا بیاد و درد و رنج و غم و غصه نداشته باشه... حالا هرکسی یه مدلی...-


 


ولی باز هم


با وجود همه ی اینها


همه ی این سختی ها و مسئولیت ها و دغدغه ها و افکار انرژی بر


یاس برای خیلی چیزها وقت و انرژی و کلی فکر تازه و غافلگیر کننده داره...


برای اینکه گاهی فقط به چهره م نگاه کنه، تا بخونه پشت نگاهم چی نوشته... غمگینم یا شاد...


برای اینکه زمان بذاره تا با هم بریم سفر؛ کوتاه و بلندیش فرقی نداره... گاهی سفری داریم چند ساعته و داخل شهری و گاهی هم با تدابیر یاس، و با مدیریت مالی درست، در حالیکه به همه چیز به بهترین شکل بپردازیم، یه سفر چند روزه و خارج شهری


برای اینکه بریم سینما، با دوستان مشترک متاهلمون -که بعدا در موردشون خواهم نوشت- تفریحات سالم و جالب رو شناسایی کنیم... بریم همه ی اونجاهایی که دوست دختر و دوست پسرها میرن! اما ما به حلال...


برای هدیه های کوچیکی که کلی فکر و محبت پشتشونه... نه هدیه های بزرگی از روی وظیفه یا عادت یا اجبار!


یاس هنوزم وقت داره که در طول مدت کارش -از صبح که میره تا وقتی که میون تاریکیهای شب، با کوله باری از خستگیهای کتف و کمر و پاهاش که ساعت ها سخت کار کردن، به خونه برمیگرده -و حتی گاهی اونقدر زود از خستگی خوابش میبره که فرصت نمیکنم یه لیوان چای گرم به پاس خستگیها و زحماتش بدم دستش- بهم اسمسی بده یا تلفنی بهم بزنه که میدونه چقدر منتظرشم و شادم میکنه...


یاس این روزها قهرمانانه داره با زندگی دست و پنجه نرم میکنه... اون هم دست و پنجه نرم کردنی که میدونم پشتش توکل به خدا و رضایت خدا و همسرشه...


حق دارم وقتی که به چشمهاش نگاه میکنم که از خستگی قرمز و نیم باز شدن و هر از گاهی سعی میکنه با دستهاش خستگیشونو بگیره، اشک تو چشمام حلقه بزنه؟


هرچند خودش دعوام کنه... دلیل اشکم رو منطقی ندونه یا... اما برای من یک دنیا منطق پشت این مدل اشکه


اشکی که بعد از خنده ی فداکارانه ی یاس، درحالیکه میدونم خستگی دنیا رو دوششه ولی به روی خودش نمیاره تا من غصه ی هیچ چیز رو نخورم و دلم گرم باشه، مهمون چشمام میشه...


من نمیدونم آدمهای دیگه، زنهای دیگه، مردهای دیگه، خوشبختی رو در چی میبینن


نمیدونم آدمهای دیگه طاقت روزهایی که من و یاس پشت سر گذاشتیم رو داشتن یا نه


و نمیدونم که زندگی فعلیمون و مسئولیت ها و سختیهاش رو چند تا آدم توی دنیا ممکنه بپذیرن، و چند نفر ممکنه با وجود همه ی شرایط ریز و درشت ما، اگر در این شرایط قرار بگیرن بتونن خوشبختی رو حس کنن،


ولی من حسش میکنم و همه ی سختیهاش رو دوست دارم


چون دلم گرمه... چون خدا هست، یاس هست، و اینها طعم شیرینی به همه ی دغدغه ها و سختیهام میده، تا حدی که گاهی کامل همه چیز رو فراموش میکنم و وجودم فقط غرق در شیرینی وجود و حضور یاس میشه... بی خیال غم...


حاضر نبودم خیلی آرامشهای بیرونی رو میداشتم، رفاه و هر اون چیزی که ممکنه خوشایند و ایده آل باشه، اما به جاش یاس وقت نمیداشت یا نمیتونست که غم پشت چشمهام رو بخونه و به شادی تبدیلش کنه


دوست نداشتم کار و موقعیت و زندگی فوق العاده مرفهی میداشتم که اونقدر سرمون رو شلوغ میکرد، که یادمون میرفت چند وقته باهم تفریح یا مسافرتی نداشتیم


دلم نمیخواد آینده، آرامش و خوشیهای این روزهامون رو با پول و کار و روزمرگیهای پر طمع ازمون بگیره. دلم میخواد اگر قراره مالی یا موقعیتی و رفاهی به زندگیمون اضافه شه، در کنار همه ی خوبی های ریز ریز این روزها باشه... نه به جاشون.



من


آفتابگردون این روزها


از خدا ممنونم


به خاطر همه ی نعمتهایی که بهمون داده


و از یاس ممنونم


به خاطر همه ی خوبیهاش...


[ دوشنبه 24/11/90 ] [ 12:10 عصر ] [ آفتابگردون ]

فلانی دختر شهید است


تقریبا هم سن و سال خودم


چند وقتی ست که میشناسمش


چیز بدی ازش ندیدم


ولی دیگران-به استناد تعریفات خودش- میگویند:


از آن دسته ایست که تا توانسته از سهمیه هایش استفاده کرده!


نمیدانم چه بگویم...


نمیدانم اصلا فلانی کار خوبی کرده که از آن همه سهمیه ای که از ابتدای تحصیلاتش در مقاطع لیسانس و فوق و حالا با کلی تخفیف و آشنا داشتن حتی در مقاطع بالاتر دانشگاهی... در استخدام و محل کار و میزان حقوقش... در وام خرید خودرو و حتی منزلش-آنهم خانه ای خاص!- و... استفاده کرده یا نه


میگویند استفاده کرده


میگویند چرا اینهمه


و من نمیدانم پاسخی برای این سوالات!


البته میدانم که اوضاع مالیش کاملا روبراه ست، این را چند وقت پیش خودش بهم گفت 


اما نمیدانم خودش به دست آورده یا... یا اینکه چقدرش هدیه ی شهادت پدر بوده...


حتی نمیدانم اگر شنیده ها و گفته ها درست باشد، فلانی حق داشته اینهمه استفاده کند یا نه....


و من نمیدانم اگر قرار بود تمام این امکانات را با یک عمر حضور پدرش در زندگی ش معامله میکرد چه میکرد...


میگویند پدر که شهید شده، دختر هنوز به دنیا نیامده بوده، پدر را هیچ وقت ندیده، شاید هم ملاقاتی داشته با پدر! از جنس همان دنیایی که ما نمیدانیمش! پیش از تولد...


 


پیش خودم دو دوتا چهارتایی کردم و دیدم که خب بلاخره تو این دنیا از هر موضوعی -شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد- ممکنه سوء استفاده بشه و متاسفانه با توجه به رسم دنیا و نفس انسان ها، بی قانونی و ظلم و ناحقی ها داره بیداد میکنه


بعد دیدم که اگر منصف باشیم، شاید بعضی چیزهایی که دیگران از فلانی و امثالش میگویند ممکن است درست باشد و حتی خیلی بیشترش!


اما ناگهان آمدم به سمت نت تا با سرچ در مورد خانواده ی شهدا و جانبازانی که کم و بیش در موردشان خوانده بودم و معصومیت و مظلومیتشان را دیده بودم... و محدودیت ها و محرومیت هایی که شاید میشد با گوشه ای از تقسیم عادلانه! ی امکانات شهدا و جانبازان برطرف بشن، اما یا ندادند یا نگرفتند*!!... به آنهایی که داشتند اطرافم از فلانی حرف میزدند نشان دهم که فلانی ها همه ی خانواده ی شهدا نیستند!


سرچ کردم و...


اشک امانم رو برید...


به یک دختر شهید دیگر برخوردم......


و این لینک بدون شرحش:


داستان دخترک و...


 


  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://roozgozar.com


 


*بر خلاف بعضی هایی که شاید هیچ از انقلاب و جنگ نفهمیده بودند اما با هزار و یک ترفند خواستند که جزو گردان شهدا و جانبازان باشند، دیدم و میشناسم خیلی ها را که حتی اسمی از جبهه ها رفتن و فداکاریها کردن هاشون نیاوردند هیچ وقت... و نه تنها سهمیه ای نگرفتند -که قانونا حق شون هم بوده- بلکه از سهم زندگی خودشون، بعد از جنگ هم بخشیدند.....


پدر خودم در جنگ و انقلاب به اندازه ی توانشون جنگیدن... مجروح هم شدند اما هیچ وقت اسمی از جانباز بودن و گلوله هایی که هنوز در بدنشونه رو نیاوردند... بچه تر که بودم فکر میکردم پدرم همانطور که خودش میگوید جانباز نیست، به خاطر همین هم سهمیه هایش را نمیگیرد و برمیگرداند و حتی دنبال درصد جانبازی هم نمیرود،اما امروز که بچگیم تمام شده میدانم که... البته این را هم خوب میدانم که رنج های پدرم با جانبازانی که هر لحظه، مرگ برایشان بهتر از درد و رنج فراوان جانبازیست، قابل مقایسه نیست...



گاهی فکر میکنم اگر سهمیه داشتم، دانشگاهم، رتبه هایم، رشته ام، شاید استخدامم و... اما این روزها به مشکلاتی در زندگیم برخوردم که اگر پدرم نبود هیچ کدام از آن بالایی ها جایگزینش نمیشد...



[ شنبه 15/11/90 ] [ 9:4 عصر ] [ آفتابگردون ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آفتابگردون[208]
بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری...اللهم عجل لولیک الفرج... .............................................. بعد از 6 سال بالا و پائین تا همسفر شدن،مینویسم از خاطرات و خوشی های زندگیم با همسرم، این به معنی وجود نداشتن مشکلات و دردسرها و پستی و بلندی های زندگیمون،و از روی دلخوشی و بی دغدغه بودنمون نیست! بلکه به معنای چشم پوشیدن به روی مشکلات و سختی ها و به جاش زیبا دیدن ریز نکاتیه که در زندگی شما هم هست!
امکانات وب