یاس و آفتابگردونش
چند وقتیه از خودمون ننوشتم
امروز، بعد از اینکه یاس رو بدرقه کردم تا بره سر کارش، یه مقدار فرصت پیدا کردم تا بگم
از بالا بلندی ها و زیر آبی های زندگیمون!
از روزهایی که میگذرونیم
از یاس که بیشتر از همیشه تلاش میکنه برای شروع واقعی یک زندگی
ساعات زیادی که کار میکنه تا زندگیمون پر از روزیهای حلال و خوشیهای گوارا باشه
فکرهای جالبی که برای برنامه های بلند مدت، میان مدت و کوتاه مدت زندگیمون داره
خلاقیتی که به خرج میده تا در کنار همه ی سختی ها و بالا و پائین ها، از کنار هم بودن لذت ببریم و آرامش داشته باشیم...
از همه ی تلاشهاش برای خوشحال کردن من و رضایتمندیم از زندگیمون
اینکه در کنار همه ی مسائل ریز و درشت کاریش
حضور و رفت و آمدهای پر حاشیه ش در اجتماع -که البته برای همه مون هست... از وقتی که پامونو از در خونه بیرون میذاریم، چه چیزها که نمیبینیم و نمیشنویم و...-
با وجود افکار و اهداف بلندش
و در کنار همه ی دغدغه های مردونه ش
و همچنین نگرانی هاش بابت اوضاع کشورهای اسلامی منطقه و ظلمی که حکومتها در حق شیعیان جهان میکنند
و در حالی که میدونم در قبال خانواده ش، دوستانش، همکارانش و..... و مشکلات و مسائل مرتبط باهاشون، خواه ناخواه حس مسئولیت و درگیریهایی داره
و شاید مهم تر از همه، حس مسئولیت سنگینی که در مقابل من -همسرش- داره -که سعی میکنم خودمو جاش بذارم و حس کنم که این مسئولیت به تنهایی چقدر سنگین میتونه باشه و چقدر برای یک مرد مهمه که بتونه عالی از پسش بربیاد و همین مساله ی به ظاهر کوچیک، چقدر درگیر میکنه روح و جسم و وجودش رو...-
و اندوه عمیقی که اگر کوچکترین غمی رو در همسرش ببینه نصیبش میشه و بزرگترین عذابه براش و میدونم بعضی وقتها حتی ممکنه انرژیش رو کامل بگیره... -و متاسفانه گریزی هم ازش نیست... چون محاله انسانی به دنیا بیاد و درد و رنج و غم و غصه نداشته باشه... حالا هرکسی یه مدلی...-
ولی باز هم
با وجود همه ی اینها
همه ی این سختی ها و مسئولیت ها و دغدغه ها و افکار انرژی بر
یاس برای خیلی چیزها وقت و انرژی و کلی فکر تازه و غافلگیر کننده داره...
برای اینکه گاهی فقط به چهره م نگاه کنه، تا بخونه پشت نگاهم چی نوشته... غمگینم یا شاد...
برای اینکه زمان بذاره تا با هم بریم سفر؛ کوتاه و بلندیش فرقی نداره... گاهی سفری داریم چند ساعته و داخل شهری و گاهی هم با تدابیر یاس، و با مدیریت مالی درست، در حالیکه به همه چیز به بهترین شکل بپردازیم، یه سفر چند روزه و خارج شهری
برای اینکه بریم سینما، با دوستان مشترک متاهلمون -که بعدا در موردشون خواهم نوشت- تفریحات سالم و جالب رو شناسایی کنیم... بریم همه ی اونجاهایی که دوست دختر و دوست پسرها میرن! اما ما به حلال...
برای هدیه های کوچیکی که کلی فکر و محبت پشتشونه... نه هدیه های بزرگی از روی وظیفه یا عادت یا اجبار!
یاس هنوزم وقت داره که در طول مدت کارش -از صبح که میره تا وقتی که میون تاریکیهای شب، با کوله باری از خستگیهای کتف و کمر و پاهاش که ساعت ها سخت کار کردن، به خونه برمیگرده -و حتی گاهی اونقدر زود از خستگی خوابش میبره که فرصت نمیکنم یه لیوان چای گرم به پاس خستگیها و زحماتش بدم دستش- بهم اسمسی بده یا تلفنی بهم بزنه که میدونه چقدر منتظرشم و شادم میکنه...
یاس این روزها قهرمانانه داره با زندگی دست و پنجه نرم میکنه... اون هم دست و پنجه نرم کردنی که میدونم پشتش توکل به خدا و رضایت خدا و همسرشه...
حق دارم وقتی که به چشمهاش نگاه میکنم که از خستگی قرمز و نیم باز شدن و هر از گاهی سعی میکنه با دستهاش خستگیشونو بگیره، اشک تو چشمام حلقه بزنه؟
هرچند خودش دعوام کنه... دلیل اشکم رو منطقی ندونه یا... اما برای من یک دنیا منطق پشت این مدل اشکه
اشکی که بعد از خنده ی فداکارانه ی یاس، درحالیکه میدونم خستگی دنیا رو دوششه ولی به روی خودش نمیاره تا من غصه ی هیچ چیز رو نخورم و دلم گرم باشه، مهمون چشمام میشه...
من نمیدونم آدمهای دیگه، زنهای دیگه، مردهای دیگه، خوشبختی رو در چی میبینن
نمیدونم آدمهای دیگه طاقت روزهایی که من و یاس پشت سر گذاشتیم رو داشتن یا نه
و نمیدونم که زندگی فعلیمون و مسئولیت ها و سختیهاش رو چند تا آدم توی دنیا ممکنه بپذیرن، و چند نفر ممکنه با وجود همه ی شرایط ریز و درشت ما، اگر در این شرایط قرار بگیرن بتونن خوشبختی رو حس کنن،
ولی من حسش میکنم و همه ی سختیهاش رو دوست دارم
چون دلم گرمه... چون خدا هست، یاس هست، و اینها طعم شیرینی به همه ی دغدغه ها و سختیهام میده، تا حدی که گاهی کامل همه چیز رو فراموش میکنم و وجودم فقط غرق در شیرینی وجود و حضور یاس میشه... بی خیال غم...
حاضر نبودم خیلی آرامشهای بیرونی رو میداشتم، رفاه و هر اون چیزی که ممکنه خوشایند و ایده آل باشه، اما به جاش یاس وقت نمیداشت یا نمیتونست که غم پشت چشمهام رو بخونه و به شادی تبدیلش کنه
دوست نداشتم کار و موقعیت و زندگی فوق العاده مرفهی میداشتم که اونقدر سرمون رو شلوغ میکرد، که یادمون میرفت چند وقته باهم تفریح یا مسافرتی نداشتیم
دلم نمیخواد آینده، آرامش و خوشیهای این روزهامون رو با پول و کار و روزمرگیهای پر طمع ازمون بگیره. دلم میخواد اگر قراره مالی یا موقعیتی و رفاهی به زندگیمون اضافه شه، در کنار همه ی خوبی های ریز ریز این روزها باشه... نه به جاشون.
من
آفتابگردون این روزها
از خدا ممنونم
به خاطر همه ی نعمتهایی که بهمون داده
و از یاس ممنونم
به خاطر همه ی خوبیهاش...
| Design By : Pichak |


